امشب تمام خویش را از غصه پرپر میکنم
گلدان زرد یاد را با تو معطر میکنم
تو رفته ای و رفتنت یک اتفاق ساده نیست
ناچار این پرواز را این بار باور میکنم
یک عهد بستم با خودم وقتی بیایی پیش من
به احترام رجعتت من ناز کمتر می کنم
یک شب اگر گفتی برو دیگر ز دستت خسته ام
آن شب برای خلوتت یک فکر دیگر میکنم
صحن نگاهت را به روی اشتیاقم باز کن
من هم ضریح عشق را غرق کبوتر میکنم
شعریست باغ چشم تو غرق سکوت و آرزو
یک روز من این شعر را تا آخر از بر میکنم
گر چه شکستی عهد را مثل غرور ترد من
اما چنان دیوانه ام که با غمت سر میکنم
زیبا خدا پشت و پناه چشمهای عاشقت
با اشک و تکرار و دعا راه تو را تر میکنم

راست گفتی زندگانی رنگییست
گه سپید
گه سیه
گاهگاهی راز یک زندانییست

شبی پرسیده ام از خود هستیم چیست؟
به جز اشک و نیاز و یاد و تقدیر
و حالا با صداقت می نویسم
همین هایی که من دارم فدایت.

قسم به آه نرم و خیس ساحل
قسم به آرزوی پاک دریا
قسم به ابتدای شعر پرواز
قسم به انتهای باغ دنیا
تو چون واژه نیلوفری رنگ
میان دفتر دل ماندگاری
اگر شهر نگاهت فرصتی داشت
به یادم باش در هر روزگاری...

لحظه لحظه
همه تکرار تو ام
آينه آينه
نقش بی نقش
همه ازنقش تو ام
بی تو سردم
بی تو دردم
نفسم می میرد
که تويی تو
لحظه لحظه
همه جا درنفسم
آ ه....
آيه رويش خاک
وحی....
نبض رستن بر اين خواب و خيال
رقص....
شعله در خوابگه خلوت پاک
بی تو سردم
بی تو دردم
نفسم می میرد

![]()
دلم طاقت نشستن ندا رد وقتي به چشمهايم مي نگري
چشمهايم تحمل نگريستن ندارد وقتي مرا مي نوازي
روحم پر مي كشد وقتي با من سخن مي گويي
زبانم هم كه بند مي آيد
تو بگو چه كنم با اين همه التهاب كه همه از دوست داشتن توست
غزل هايم را فراموش مي كنم
از سهراب يا نيما، فروغ يا شهريار چيزي به ياد نمي آورم
فقط بايد زمزمه كنم
زير لب به گونه اي كه تو نيز بشنوي
كسي درون من است كه از دريچه چشمم به كوچه مي نگرد
كسي درون من است..

از نگاه هميشه منتظرم...از چشمان بارانيم....ازبوسه هاي نشکفته ام...بنو يسم برايت از
ترسم... ترس از بي تو ماندن وبي تو رفتن...بي تو گفتن وبي تو خواندن....بنويسم برايت از
نغمه هاي شبانه غم در گنج عزلت تنهايي ام....بنويسم برايت از معناي زندگي از اينکه من
زندگي را در کنار تو بودن معنا مي کنم...زندگي را براي تو سرودن معنا مي کنم...من زندگي را
در خروش چشمان نيلگونت معنا مي کنم...من زندگي را در آغوش تو بودن معنا مي
کنم...معناي زندگي معناي بوسه هاي آتشين عشق است...زندگي يعني عشق...!!!

بي تو هيچم

واژه اي که روزها يا شايدم ماههاست که با آن خو گرفته ام.
که چه سخت است انتظار
هر صبح طلوعي ديگر است بر انتظارهاي فرداهاي من!
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاييم براي تو، نميدانم؟
شايد روزي بخوانند بر تو، عشق مرا ...
مي دانم روزي خواهي آمد، مي دانم ...
گريان نمي مانم، خندانم!
براي ورودت اي عشق.
وقتي که به يادت مي افتم، به ياد خاطراتت ...
نامه هايت را مرور مي کنم، يک بار ... نه ... بلکه صد بار
وجودم را سراسر عشق فرا مي گيرد ...
و اشک شوق بر گونه هايم روانه ميشوند ...
تنها ميگويم هميشه در قلب مني تو ...
ميدانم که باز خواهي گشت ... مي دانم!
به ياد لحظات خوش انتظار و تنهايي ...
به ياد او و تقديم به او ...










